داستان کوتاه "هدیه" نوشتهی حسین نیازی

نام داستان: "هدیه"
نویسنده: حسین نیازی
فرمت: PDF
حجم: 99 کیلوبایت
برای دانلود نسخه pdf داستان روی تصویر زیر کلیک کنید.
این داستان برگزیدهی
دوم مشترکِ دومین دورهی جایزهی داستان کوتاه شهر کتاب در سال 1386 میباشد.همچنین متن این داستان را می توانید در ادامه مطلب بخوانید.
هدیه
مادر کاغذ و خودکار به دست آمد وسط هال ایستاد و گفت: خب.
پدر گوشه ای ایستاد و مثل همیشه چای بعد از سیگارش را میخورد و دخالت نمیکرد. ولی منتظر بود تا نتیجه را بشنود. من ایستادم کنار در دستشویی و بو کشیدم. خوشبختانه بویی نمیآمد و جای بدی نبود. مریم ایستاد کنار در ورودی و حواسش بود در یک باره باز نشود. دماغش همینطوری شکسته بود و اگر به خاطر گندگی اش ناراحت بود به خاطر کج شدنش هم ناراحتی اش بیشتر شد. فرشته روی زمین نشست و مدادش را روی کاغذ راست نگه داشت. رضا پرید روی پیشخوان آشپزخانه و با اعتماد به حافظهاش به بقیه نگاه کرد. مادر کاغذش را بالا گرفت و فریاد کشید: بابا یه جفت کفش، چند جفت جوراب و زیرپوش، بسته به کَرمتون، یک بسته تیغ، و یک دست صفحه کلاچ فابریک و یک لُنگ احتیاج داره.
کاغذش را پایین آورد و گفت: خب؟
من سریع کیفم را خالی کردم و مقداریش را گذاشتم کنار و گفتم: زیر پوش و تیغ بابا با من.
رضا داد زد: زرنگی کردیا.
گفتم: ندارم.
بابا گفت: اشکالی نداره بچه ها. دعوا نکنید. من که توقعی ندارم.
فرشته گفت: جوراب بابا هم با من.
بابا خندید و گفت: دیگه به سلیقهی فرشته عادت کردم. همیشه یه جوراب صورتی با کلی قلب های قرمز. عید هم که میشه بادکنک زرد هم داره.
بعد رو کرد به فرشته و دوباره گفت: برای خودت میخری بابا یا برای من؟
فرشته گفت: دوست دارم شاد بپوشم بابا.
بابا لبخند زد و گفت: راحت باش بابا.
مریم هم گفت: خب پس کفش هم با من. فکر نکنم چیزی برای بقیه بمونه.
مادر گفت: بچه ها صفحه کلاچ از همه مهمتره؟
بابا بی مقدمه گفت: بدون صفحه کلاچ نمیشه تو ترافیک گیر کرد و مردم رو تماشا کرد و عیدمون خراب میشه.
رضا داد کشید: زنده باد نیم کلاچ تو سربالایی جردن.
بابا عصبانی رضا رو نگاه کرد. رضا هم گفت: خب سرپایینی. زدن نداره.
همگی برگشتیم و به مادر نگاه کردیم. مادر هم به سقف نگاه کرد و چشم هاش یک دور سیصد و شصت درجه زد و با لبخند گفت: باشه صفحه کلاچ رو هم من میخرم.
رضا شمع تزئینی روی پیشخوان را گذاشت سر جاش و گفت: ایول لُنگ بابا رو هم من میخرم. سر چهار راه یارو وایساده.
مادر کاغذش را بالا برد و روبروی صورتش گرفت و داد زد: فرشته ه ه ه...
بعد پایین آمدن صدای کشدار مادر، فرشته بلند شد ایستاد و خودش را کج کرد جلوی آینه و تیشرتش را صاف کرد و گفت: حاضرم بخون مامان.
مادر هم شروع کرد: یک پیراهن مشکی که خودش پسند کرده برای جمعه شَبش.
من و رضا با هم شروع کردیم به سوت کشیدن و رضا بلبلی میزد و منم آهنگ بادا بادا مبارک بادا... خواندم. فرشته خندید و گونه هاش گل انداخت و زیر چشمی به بابا نگاه کرد. مریم گفت: بیا دوباره لوس شد. اگه بیست سالت بود چه کار میکردی؟
بابا گفت: میرفت تو دستشویی گریه میکرد و نقشه خودکشی میکشید!
من گفتم: خوب شد گفتی بابا. تا جمعه یه فکری به حال بوی دستشویی بکنیم. اگر یکی وسط خواستگاری از استرس دستشوییش بگیره؟!
مادر گفت: بوش به جهنم. کولر رو از اول مهمونی روشن میکنیم.
مریم گفت: وسط پاییز؟!
مادر گفت: یه فکری به حال سر و صداش بکنیم.
رضا گفت: مهندسی ساز بودن خونه این دردسرها رو هم داره دیگه. ایول بابا.
بابا که لم داده بود به پشتی و دستش را انداخته بود گردن پشتی! عمود شد روی زمین و گفت: مادرتون مهندس ناظرش بود. یه دفعه گفت راه پله رو از کنار خونه بکنیم بندازیم وسط و بعد از دو روز که از مشورت با خاله هاتون گذشت اومد و گفت سرویسها رو بندازیم وسط، بین دو اتاق خواب. هال و پذیرایی اِل شکل هم تازه مد شده بود و ما رفتیم سر مُد.
فرشته که داشت اَدای بغض کردن را در میآورد گفت: توی اون چند روز برای نمونه یه بار هم شده به صدای سیفون وسط هال فکر نکردید؟ به آیندهی دختراتون بازم وسط همین هال فکر نکردید؟ فکر نکردید تو آیندهی دختراتون هر کی میره دستشویی، طبقهی بالایی و پایینی هم متوجه میشه؟
مادر گفت: اونموقع هنوز سرویسها رو لوله کشی و کاشی هم نکرده بودیم چه برسه به سیفون دستشویی.
مریم چهارزانو نشست و گفت: حالا بازم همهی اینا به درک. اون آینه قدی رو چرا بعد از بیست سال چسبوندین جلوی در دستشویی توی پذیرایی که هر کی از دستشویی میاد وسط پذیرایی هم مورد توجه قرار بگیره؟
بابا گفت: اولا درست بشین، دختر که چهارزانو نمیشینه! ثانیا که دستشویی رو ول میکنین یا همین حالا درشو گِل بگیرم!
رضا برگشت طرف فرشته و گفت: ببینم فرشته این جمعه چه کار میکنیا؟ اگر مطمئن بودم از دستت خلاص میشیم خودم پیرهنت رو برات میخریدم.
فرشته گفت: باباااا...
بابا خندید. من گفتم: اگه یارو خوشش نیومد...
مادر حرفم را قطع کرد و گفت: حسین یارو یعنی چی؟ ناسلامتی میخواد بیاد تو این خونه...
منم حرف مادر را قطع کردم و گفتم: کنگر و لنگر بخوره و فرش و پس انداز پیری بابا و جاهاز و ...
بابا گفت: بسه دیگه بچه.
دوباره تند تند گفتم: اگه خوشش نیومد من چشماش رو میگیرم و رضا دماغش رو و بعد فرشته رو میریزیم گلوش. یارو!
مریم جزوهش را گرفت روی صورتش. فرشته گفت: مریم راحت بخند. ناراحت نمیشم.
مادر بلندتر گفت: فرشته اویی یوم یویو اویی یوم... میخواد!
رضا به من نگاه کرد و منم به بابا و بعد سه تایی بهم و مادر گفت: اینا هم با من.
ما سه تا مرد خانه هم یک صدا گفتیم: آهان.
همه ساکت شدند. انگار حکومت نظامی برقرار شده بود. بابا گفت: یکی جَفَنگ بگه.
و دوباره تکیه داد به پشتی. من گفتم: تو فرهنگ لغت دهخدا و فرهنگ کوچه معنی اویی یویوم رو نوشته؛ از همین پلاستیک مشکی بزرگا که دست شماست وقتی میآید خونه و اول میرید تو انباری و بعد مثل دیوید کاپرفیلد یه چیزایی رو ناپدید میکنید و بعد با دو تا بسته لوبیا و زرشک که ته اون پلاستیک مشکیه مونده میآید بالا؟!
مادر گفت: که بعدش تو میری تو انباری و برمیگردی و میگی کفشام چه خاکی گرفته بود و واکسشون زدم!
فرشته گفت: باباااا...
بابا گفت: اشکالی نداره برادرته خب.
فرشته گفت: مامانو میگم.
بابا گفت: خب مادرته.
رضا گفت: منم رضام برادرت فرشته ه ه ه.
با لحن کارتون عروسکیه هادی و هدی این ها رو گفت. مادر کاغذش را صاف کرد و گفت: حسین از در دستشویی فاصله بگیر. همش داری بو میکشی اعصاب آدم و میریزی بهم.
فرشته از خدا خواسته گفت: دماغ به این گندگی رو خدا بهش داده واسه همین کار.
منم به سبک خودش به بابا نگاه کردم و گفتم: باباااااا...
لب و لوچهم رو کج کردم و بعد با رضا خندیدیم. بابا هم لبخند زد. مادر چشم غره رفت.
مادر گفت: اگر حسین این دماغ رو نداشت ما هر شب یادمون می رفت آشغالا رو بذاریم دم در.
بعد مادر اینطرف و آنطرف را نگاه کرد و آرام که انگار با خودش حرف می زند گفت: انگار همه از این کار حسین خوششون اومده!
و بلندتر گفت: چند تا خرده ریزه دیگه هم مونده. دو تا کیسه خاک گلدون، دو تا گلوله کاموا آبی رنگ، یک گلدون تزئینی شیشه ای و شیش جفت جوراب پاریزین.
مریم که معلوم بود پاهاش خواب رفته گفت: پیدا کنید پرتقال فروش را.
رضا گفت: کاش یه پرتقال فروش میاومد خواستگاری.
من توی مشتم سرفه کردم و بعد سینهم را صاف کردم و عینک نداشتهم را با انگشت اشاره بالا زدم و گفتم: لوق لاق لوق لاق لوق لاق...
رضا گفت: بسه دیگه خب چی شد؟
گفتم: چهار سال پیش در چنین روزی مصادف با هشتم ذی مقعده فرشتة المَفلوک ملقب به ترشیده اولین خواستگار عمرش که شاهزادهای بود از ولایت بابا اینا رو تجربه کرد. و گلدونها هم همون موقع خاکشون عوض شد. چون خاکستر سیگار بابا رنگ خاک رو عوض کرده بود. کاموا و گلدون تزئینی رو هم نمیدونم.
مادر گفت: به دلم افتاده این یکی دیگه میشه. فرشته باید از حالا شروع کنه برای زمستونش شال ببافه که اول زمستون بهش بده یه وقت دامادم سردش نشه.
من و رضا به هم نگاه کردیم. رضا گفت: از حالا دارن براش می بافن بندازن گردنش.
فرشته گفت: بابااااا....
مریم گفت: منظورش مامانه.
مادر گفت: گلدون هم برای اینکه آبرو داری کنیم. وقتی حرفی نداشتیم برای گفتن باشه یه چیزی روی میز که بهش نگاه کنیم نه به جاهای هم. خب رضا، حسین؟
رضا گفت: یه نظر حلال نیست مگه؟ از حالا باید به فکر بود دیگه.
لبخندی تحویلش دادم که حسابم را از حرفش جدا کرده باشم.
بابا گفت: به خاطر جبران صدای سیفون دستشویی پیرهن مشکیت با من.
من گفتم: خاک گلدونا هم با من. ندارم بیشتر از این آبجی.
رضا که دست راستش را از زیر پیراهنش برده بود تا پس گردنش و داشت بین دو کتفش را میخارید، گفت: کامواها هم با من. میخوام برادر مُدرنی باشم. هنوز طرف فامیل نشده باهامون، دارم کمک خواهرم میکنم شال بندازه گردنش!
مریم هم گفت: بوگیر که از همه مهمتر بود. اونم با من.
فرشته گفت: حسین الان از همه خوشحال تره. به آرزوش که بوگیر بود رسید.
من از در دستشویی کنار کشیدم و رفتم کنار بابا نشستم. مادر که یادداشت میکرد که چه کسی مسئولیت خرید چه چیزی را بر عهده میگیرد سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد. گفتم: من و آخر بخونید. مادر چشماش روی کاغذ پایین رفت و به رضا نگاه کرد. رضا پاهاش را جمع کرد زیرش و چهارزانو نشست روی پیشخوان! و گفت: از محاسبه چه باک است؟!
مادر گفت: باشه حالا معلوم میشه؛ تلق چراغ خطر عقب سمت چپ ماشین رو معلوم نیست به کجا زده؟! این رو خودش میخره.
مادر جلوی کلمهای توی کاغذش تیک زد. و گفت: یک کتاب مستطاب آشپزی، از سیر تا پیاز که بردی خوابگاه و ورق ورق پسش دادی رو هم، خودش میخره.
رضا گفت: ماماااان.
فرشته گفت: منظورت که بابا نیست.
مادر ادامه داد: یه ماشین ریش تراش و هزار پونصد تومن اجرت سلمونی و یک بسته عود. اگر خودت چیزی هست که دلت میخواد میتونی بگی؟
همگی به رضا نگاه کردیم. رضا بلند شد روی پیشخوان ایستاد که سرش خورد به زیر طاقی هلالی بالای سرش. و دست به سر نشست.
بابا که هاج و واج داشت به کارهای رضا نگاه میکرد، سری تکان داد و گفت: یکی اینو کنترل کنه. الان همسایه ها فکر می کنن ما تو خونمون به جای سونا و جکوزی، پارک و شهربازی داریم.
مریم باز رفت پشت جزوهش. من گفتم: بابا اون موقع که قصد کردیم آشپزخونه رو اُپن کنیم...
فرشته پرید وسط حرفم: باز کنیم.
گفتم: اُپن کنیم و پتک رو دادی دستمون من فکر چنین روزی رو کرده بودم که رضا میخواد روی پیشخون وایسه و گفتم تا بالا خراب کنیم و مُدل پُدل رو بیخیال.
بابا گفت: آره جون عمه ت.
رضا حالش که جا اومد گفت: من یه تلسکوپ با یه پیانو و دف و گیتار و دی وی دی رایتر و ام پی تری پلییر و اکانت نامحدود اینترنت و ...
فرشته که رفته بود بیخ گوش مریم برگشت و وسط حرف رضا گفت: ریش تراش رو من و مریم میخریم. برای جمعه تر و تمیز باشه بد نیست.
مریم گفت: کلا تمیز باشه بهتره.
من گفتم: تمیز باشه ه ه. خوب و بدش به جهنم.
بابا هم برگشت طرف من و گفت: کتم رو بیار همین حالا هزار و پونصد سلمونیش رو بدم خیال همه رو از سر و صورت این بچه راحت کنم.
رضا سرش را انداخته بود پایین و معلوم بود هنوز ملاجش درد داشت. همه کم کم داشتند تو حساب و کتابهاشان به من فکر میکردند و برمیگشتند طرفم که قرار است من چی بگیرم برای رضا که خودم مُقُر آمدم: منم یه اکانت دو ساعته دارم بهش میدم. البته اگر الان جون سالم به در ببره از اون بالا. به نظر جیک سوز شده طفلک!
مادر بلند شد و رفت طرف رضا. رضا دست هاش را ستون کرد روی سنگ پیشخوان و پرید پایین. گفت: اگر چهار تا صندلی از این بلندا که تو سریالای تلویزیون جلوی پیشخونا گذاشتن داشتیم لازم نبود من سرم درد بگیره. عود هم لازم نکرده کسی بخره. اتاقم هیچ بویی نمیده تا وقتی حسین پاشو اونجا نذاشته.
بابا گفت: آخی بچهم فیلسوف شد.
مریم دوباره داشت میرفت پشت جزوهش که فرشته جزوه را از دستش کشید و گرفت جلوی صورت خودش.
مادر گفت: بچه ها خندیدن بسه. برادرتونه ناسلامتی.
مادر دوباره کاغذش را کشید بالا. انگار هر بار می خواهد حکم یک اعدامی تازه را بخواند. گفت: مریم!
رضا که صداش بند آمده بود و من سنگر را خالی و بی آتش میدیدم پریدم وسط و گفتم: ته تقاری خونه یک عطر حداکثر چهارتومنی ـ حتی المقدور گالنی باشه. بَه بَه با بوی خیار سالادی هم میتونه باشه ـ دو تا پاککن بزرگ که به این سادگیا با گاز زدن تموم نشه. یه گوشواره بدلی دو تومنی ـ از همونا که به دوستش میگفت برای تولد امسالش براش بخره ـ یه خط تلفن ـ که از تلفن خونه کنده بشه تا دیگران فرصت داشته باشند از خانوادهی ما حال و احوال کنند و چند تا چیز دیگه.
فرشته رو به مریم گفت: در مورد جمعه که به نرگس چیزی نگفتی؟
مریم بلافاصله گفت: نه ه ه.
رضا گفت: نه های مریم یعنی آره بدجوری هم آره. یعنی نرگس الان رفته جای بابای ما تحقیقم کرده و عکس پسره رو واسه مادرش برده و تمام اهل محل جمعه ساعت پنج پشت پنجره دارن هوا میخورن.
فرشته این بار به هیچ کس نگاه نکرد و گفت: بابااااا....
رضا گفت: منظورش رو هر کی اینبار فهمید جایزه داره؟
بابا گفت: طبق معمول من نیستم.
مادر گفت: من فقط به خاله اشرف گفتم.
رضا زد زیر خنده و گفت: پس مهمونای دیگه ای هم داریم.
فرشته گفت: بابااااا....
من گفتم: منظورش مریم نیست دیگه.
مادر گفت: به خاله اشرف تاکید کردم که تا قطعی نشده به هیچ کس چیزی نگه.
بابا گفت: خب پس بقیه ش رو بخون تا گریهی بچه در نیومده.
مادر با صدای ملایم و ناراحتی گفت: قاشق و چنگال ـ از همونایی که خاله اشرف گذاشت سر جاهاز دخترش ـ چون اونایی که چند سال پیش واسهش کنار گذاشتم از مد افتاده. دمپایی رو فرشی برای اینکه روز جمعه پاش کنه، خوبیت نداره پا برهنه بشینه جلوی مردم. یه روسری ساتن و دامن ماکسی چهارخونهایه که تو آریاشهر با هم دیدیم. فرشته بلند شد و رفت. بابا گفت: دِهِه. کجا؟
فرشته گفت: خواستگار برای من اومده همهش که شد برای مریم!
مادر گفت: برای تو که اومد بالاخره. حالا باید به فکر مریمم باشیم. مگه نگفتی پسره برادر کوچکتر از خودش داره.
بابا گفت: آخه مگه میدونین چند سالشه. به درد میخوره یا نه؟
رضا گفت: مُفت باشه کوفت باشه.
مریم به بابا نگاه کرد و گفت: بابااااا...
من گفتم: منظورش مامانه.
مادر گفت: حالا چه اشکال داره برای مریمم خواستگار بیاد.
رضا گفت: مامان منظورت این بود که خواستگار براش جور کنیم دیگه؟
من گفتم: دست و پا کنیم.
رضا گفت: جور کنیم.
من گفتم: هوا کنیم.
رضا گفت: این بهتر شد. ولی پول من فقط به روسریش میرسه اونم از این دست فروشا. نه مغازهایش.
منم گفتم: پنج تومن از دامنشم با من. بلکه از این یکی هم خلاص شیم.
مریم تا به بابا نگاه کرد من و رضا گفتیم: بابااااا....
مریم خندید و چیزی نگفت. فرشته دیگه رفته بود. مادر گفت: پنج تومنم از فرشته بگیرم درست میشه.
من گفتم: بکَنیم.
مادر گفت: بقیهشم با من و باباتون.
بعد مادر با خودش شروع کرد زمزمه کردن و بالا و پایین کردن لیستش. دست آخر گفت: فقط موندی تو دیگه. پاشو بیا وسط. حرفًم نباشه.
همونطور نشسته مَلَقی زدم و اومدم روی ترنج فرش چهارزانو نشستم. چشمهام را بستم و گفتم: من حاضرم.
مادر گفت: فرشته بلند میخونم، تو هم گوش کن. حسین یک کتاب تست مقاومت مصالح، یه جین شورت، یه جعبهی دستمال کاغذی که اینقدر دماغشو نماله زیر بغلش. یه شلوار پارچه ای مشکی که با هر کدوم از پیراهن هاش که خواست برای جمعه بپوشه.
و بعد مادر رو به من گفت: حسین نمیخوای چیزی به اینا اضافه کنی؟
من چشم هام را باز کردم و گفتم: مامان من تو لیست شما نوشته بودم یه بسته کاغذ A4 و دو تا مداد سیاه و یه تراش نو و یه جوراب پشمی...
تلفن زنگ خورد. رضا گفت: جوراب پشمی برای چی دیگه؟
مریم گفت: حسین شبا پشت میز میشینه پاهاش یخ میکنه.
تلفن باز هم زنگ خورد. بابا گفت: یکی گوشی رو برداره.
من گفتم: و یه شالگردن.
مادر گوشی را برداشت و سلام و احوال پرسی کرد. من به مریم گفتم: شالگردن هم باشه راحتتر مینویسم.
بابا زیر لب جملهی همیشگیش رو تکرار کرد: فکر نون کن خربزه آبه پسر.
فرشته با چشم های قرمز از اتاقش بیرون آمد و به بابا گفت: بابا براتون چایی بریزم.
رضا گفت: برای منم بریز.
مریم برگشت به طرف مادر و گفت: برای مامان هم بریز.
من گفتم: شلوار مشکی برای جمعه رو خودم میگیرم.
مادر گوشی را گذاشت و آمد نشست. نگاهی به کاغذش انداخت و گفت: جلسهی خواستگاری روز جمعه رو بهم زدن و عذرخواهی کردن.
بعد مادر شروع کرد به خط زدن بعضی چیزها از سر تا ته لیستش. همگی به فرشته نگاه کردیم که با سینی چای از در آشپزخانه بیرون آمد. من گفتم: ولی از همه مهمتر شالگردنه.
باز هم کسی چیزی نگفت. فرشته سینی را جلوی من گرفت و گفت: خودم برات یه شال گردن آبی می بافم، فقط دربارهی آدمای تنها ننویس داداش.
مادر کاغذ و خودکار به دست آمد وسط هال ایستاد و گفت: خب.
پدر گوشه ای ایستاد و مثل همیشه چای بعد از سیگارش را میخورد و دخالت نمیکرد. ولی منتظر بود تا نتیجه را بشنود. من ایستادم کنار در دستشویی و بو کشیدم. خوشبختانه بویی نمیآمد و جای بدی نبود. مریم ایستاد کنار در ورودی و حواسش بود در یک باره باز نشود. دماغش همینطوری شکسته بود و اگر به خاطر گندگی اش ناراحت بود به خاطر کج شدنش هم ناراحتی اش بیشتر شد. فرشته روی زمین نشست و مدادش را روی کاغذ راست نگه داشت. رضا پرید روی پیشخوان آشپزخانه و با اعتماد به حافظهاش به بقیه نگاه کرد. مادر کاغذش را بالا گرفت و فریاد کشید: بابا یه جفت کفش، چند جفت جوراب و زیرپوش، بسته به کَرمتون، یک بسته تیغ، و یک دست صفحه کلاچ فابریک و یک لُنگ احتیاج داره.
کاغذش را پایین آورد و گفت: خب؟
من سریع کیفم را خالی کردم و مقداریش را گذاشتم کنار و گفتم: زیر پوش و تیغ بابا با من.
رضا داد زد: زرنگی کردیا.
گفتم: ندارم.
بابا گفت: اشکالی نداره بچه ها. دعوا نکنید. من که توقعی ندارم.
فرشته گفت: جوراب بابا هم با من.
بابا خندید و گفت: دیگه به سلیقهی فرشته عادت کردم. همیشه یه جوراب صورتی با کلی قلب های قرمز. عید هم که میشه بادکنک زرد هم داره.
بعد رو کرد به فرشته و دوباره گفت: برای خودت میخری بابا یا برای من؟
فرشته گفت: دوست دارم شاد بپوشم بابا.
بابا لبخند زد و گفت: راحت باش بابا.
مریم هم گفت: خب پس کفش هم با من. فکر نکنم چیزی برای بقیه بمونه.
مادر گفت: بچه ها صفحه کلاچ از همه مهمتره؟
بابا بی مقدمه گفت: بدون صفحه کلاچ نمیشه تو ترافیک گیر کرد و مردم رو تماشا کرد و عیدمون خراب میشه.
رضا داد کشید: زنده باد نیم کلاچ تو سربالایی جردن.
بابا عصبانی رضا رو نگاه کرد. رضا هم گفت: خب سرپایینی. زدن نداره.
همگی برگشتیم و به مادر نگاه کردیم. مادر هم به سقف نگاه کرد و چشم هاش یک دور سیصد و شصت درجه زد و با لبخند گفت: باشه صفحه کلاچ رو هم من میخرم.
رضا شمع تزئینی روی پیشخوان را گذاشت سر جاش و گفت: ایول لُنگ بابا رو هم من میخرم. سر چهار راه یارو وایساده.
مادر کاغذش را بالا برد و روبروی صورتش گرفت و داد زد: فرشته ه ه ه...
بعد پایین آمدن صدای کشدار مادر، فرشته بلند شد ایستاد و خودش را کج کرد جلوی آینه و تیشرتش را صاف کرد و گفت: حاضرم بخون مامان.
مادر هم شروع کرد: یک پیراهن مشکی که خودش پسند کرده برای جمعه شَبش.
من و رضا با هم شروع کردیم به سوت کشیدن و رضا بلبلی میزد و منم آهنگ بادا بادا مبارک بادا... خواندم. فرشته خندید و گونه هاش گل انداخت و زیر چشمی به بابا نگاه کرد. مریم گفت: بیا دوباره لوس شد. اگه بیست سالت بود چه کار میکردی؟
بابا گفت: میرفت تو دستشویی گریه میکرد و نقشه خودکشی میکشید!
من گفتم: خوب شد گفتی بابا. تا جمعه یه فکری به حال بوی دستشویی بکنیم. اگر یکی وسط خواستگاری از استرس دستشوییش بگیره؟!
مادر گفت: بوش به جهنم. کولر رو از اول مهمونی روشن میکنیم.
مریم گفت: وسط پاییز؟!
مادر گفت: یه فکری به حال سر و صداش بکنیم.
رضا گفت: مهندسی ساز بودن خونه این دردسرها رو هم داره دیگه. ایول بابا.
بابا که لم داده بود به پشتی و دستش را انداخته بود گردن پشتی! عمود شد روی زمین و گفت: مادرتون مهندس ناظرش بود. یه دفعه گفت راه پله رو از کنار خونه بکنیم بندازیم وسط و بعد از دو روز که از مشورت با خاله هاتون گذشت اومد و گفت سرویسها رو بندازیم وسط، بین دو اتاق خواب. هال و پذیرایی اِل شکل هم تازه مد شده بود و ما رفتیم سر مُد.
فرشته که داشت اَدای بغض کردن را در میآورد گفت: توی اون چند روز برای نمونه یه بار هم شده به صدای سیفون وسط هال فکر نکردید؟ به آیندهی دختراتون بازم وسط همین هال فکر نکردید؟ فکر نکردید تو آیندهی دختراتون هر کی میره دستشویی، طبقهی بالایی و پایینی هم متوجه میشه؟
مادر گفت: اونموقع هنوز سرویسها رو لوله کشی و کاشی هم نکرده بودیم چه برسه به سیفون دستشویی.
مریم چهارزانو نشست و گفت: حالا بازم همهی اینا به درک. اون آینه قدی رو چرا بعد از بیست سال چسبوندین جلوی در دستشویی توی پذیرایی که هر کی از دستشویی میاد وسط پذیرایی هم مورد توجه قرار بگیره؟
بابا گفت: اولا درست بشین، دختر که چهارزانو نمیشینه! ثانیا که دستشویی رو ول میکنین یا همین حالا درشو گِل بگیرم!
رضا برگشت طرف فرشته و گفت: ببینم فرشته این جمعه چه کار میکنیا؟ اگر مطمئن بودم از دستت خلاص میشیم خودم پیرهنت رو برات میخریدم.
فرشته گفت: باباااا...
بابا خندید. من گفتم: اگه یارو خوشش نیومد...
مادر حرفم را قطع کرد و گفت: حسین یارو یعنی چی؟ ناسلامتی میخواد بیاد تو این خونه...
منم حرف مادر را قطع کردم و گفتم: کنگر و لنگر بخوره و فرش و پس انداز پیری بابا و جاهاز و ...
بابا گفت: بسه دیگه بچه.
دوباره تند تند گفتم: اگه خوشش نیومد من چشماش رو میگیرم و رضا دماغش رو و بعد فرشته رو میریزیم گلوش. یارو!
مریم جزوهش را گرفت روی صورتش. فرشته گفت: مریم راحت بخند. ناراحت نمیشم.
مادر بلندتر گفت: فرشته اویی یوم یویو اویی یوم... میخواد!
رضا به من نگاه کرد و منم به بابا و بعد سه تایی بهم و مادر گفت: اینا هم با من.
ما سه تا مرد خانه هم یک صدا گفتیم: آهان.
همه ساکت شدند. انگار حکومت نظامی برقرار شده بود. بابا گفت: یکی جَفَنگ بگه.
و دوباره تکیه داد به پشتی. من گفتم: تو فرهنگ لغت دهخدا و فرهنگ کوچه معنی اویی یویوم رو نوشته؛ از همین پلاستیک مشکی بزرگا که دست شماست وقتی میآید خونه و اول میرید تو انباری و بعد مثل دیوید کاپرفیلد یه چیزایی رو ناپدید میکنید و بعد با دو تا بسته لوبیا و زرشک که ته اون پلاستیک مشکیه مونده میآید بالا؟!
مادر گفت: که بعدش تو میری تو انباری و برمیگردی و میگی کفشام چه خاکی گرفته بود و واکسشون زدم!
فرشته گفت: باباااا...
بابا گفت: اشکالی نداره برادرته خب.
فرشته گفت: مامانو میگم.
بابا گفت: خب مادرته.
رضا گفت: منم رضام برادرت فرشته ه ه ه.
با لحن کارتون عروسکیه هادی و هدی این ها رو گفت. مادر کاغذش را صاف کرد و گفت: حسین از در دستشویی فاصله بگیر. همش داری بو میکشی اعصاب آدم و میریزی بهم.
فرشته از خدا خواسته گفت: دماغ به این گندگی رو خدا بهش داده واسه همین کار.
منم به سبک خودش به بابا نگاه کردم و گفتم: باباااااا...
لب و لوچهم رو کج کردم و بعد با رضا خندیدیم. بابا هم لبخند زد. مادر چشم غره رفت.
مادر گفت: اگر حسین این دماغ رو نداشت ما هر شب یادمون می رفت آشغالا رو بذاریم دم در.
بعد مادر اینطرف و آنطرف را نگاه کرد و آرام که انگار با خودش حرف می زند گفت: انگار همه از این کار حسین خوششون اومده!
و بلندتر گفت: چند تا خرده ریزه دیگه هم مونده. دو تا کیسه خاک گلدون، دو تا گلوله کاموا آبی رنگ، یک گلدون تزئینی شیشه ای و شیش جفت جوراب پاریزین.
مریم که معلوم بود پاهاش خواب رفته گفت: پیدا کنید پرتقال فروش را.
رضا گفت: کاش یه پرتقال فروش میاومد خواستگاری.
من توی مشتم سرفه کردم و بعد سینهم را صاف کردم و عینک نداشتهم را با انگشت اشاره بالا زدم و گفتم: لوق لاق لوق لاق لوق لاق...
رضا گفت: بسه دیگه خب چی شد؟
گفتم: چهار سال پیش در چنین روزی مصادف با هشتم ذی مقعده فرشتة المَفلوک ملقب به ترشیده اولین خواستگار عمرش که شاهزادهای بود از ولایت بابا اینا رو تجربه کرد. و گلدونها هم همون موقع خاکشون عوض شد. چون خاکستر سیگار بابا رنگ خاک رو عوض کرده بود. کاموا و گلدون تزئینی رو هم نمیدونم.
مادر گفت: به دلم افتاده این یکی دیگه میشه. فرشته باید از حالا شروع کنه برای زمستونش شال ببافه که اول زمستون بهش بده یه وقت دامادم سردش نشه.
من و رضا به هم نگاه کردیم. رضا گفت: از حالا دارن براش می بافن بندازن گردنش.
فرشته گفت: بابااااا....
مریم گفت: منظورش مامانه.
مادر گفت: گلدون هم برای اینکه آبرو داری کنیم. وقتی حرفی نداشتیم برای گفتن باشه یه چیزی روی میز که بهش نگاه کنیم نه به جاهای هم. خب رضا، حسین؟
رضا گفت: یه نظر حلال نیست مگه؟ از حالا باید به فکر بود دیگه.
لبخندی تحویلش دادم که حسابم را از حرفش جدا کرده باشم.
بابا گفت: به خاطر جبران صدای سیفون دستشویی پیرهن مشکیت با من.
من گفتم: خاک گلدونا هم با من. ندارم بیشتر از این آبجی.
رضا که دست راستش را از زیر پیراهنش برده بود تا پس گردنش و داشت بین دو کتفش را میخارید، گفت: کامواها هم با من. میخوام برادر مُدرنی باشم. هنوز طرف فامیل نشده باهامون، دارم کمک خواهرم میکنم شال بندازه گردنش!
مریم هم گفت: بوگیر که از همه مهمتر بود. اونم با من.
فرشته گفت: حسین الان از همه خوشحال تره. به آرزوش که بوگیر بود رسید.
من از در دستشویی کنار کشیدم و رفتم کنار بابا نشستم. مادر که یادداشت میکرد که چه کسی مسئولیت خرید چه چیزی را بر عهده میگیرد سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد. گفتم: من و آخر بخونید. مادر چشماش روی کاغذ پایین رفت و به رضا نگاه کرد. رضا پاهاش را جمع کرد زیرش و چهارزانو نشست روی پیشخوان! و گفت: از محاسبه چه باک است؟!
مادر گفت: باشه حالا معلوم میشه؛ تلق چراغ خطر عقب سمت چپ ماشین رو معلوم نیست به کجا زده؟! این رو خودش میخره.
مادر جلوی کلمهای توی کاغذش تیک زد. و گفت: یک کتاب مستطاب آشپزی، از سیر تا پیاز که بردی خوابگاه و ورق ورق پسش دادی رو هم، خودش میخره.
رضا گفت: ماماااان.
فرشته گفت: منظورت که بابا نیست.
مادر ادامه داد: یه ماشین ریش تراش و هزار پونصد تومن اجرت سلمونی و یک بسته عود. اگر خودت چیزی هست که دلت میخواد میتونی بگی؟
همگی به رضا نگاه کردیم. رضا بلند شد روی پیشخوان ایستاد که سرش خورد به زیر طاقی هلالی بالای سرش. و دست به سر نشست.
بابا که هاج و واج داشت به کارهای رضا نگاه میکرد، سری تکان داد و گفت: یکی اینو کنترل کنه. الان همسایه ها فکر می کنن ما تو خونمون به جای سونا و جکوزی، پارک و شهربازی داریم.
مریم باز رفت پشت جزوهش. من گفتم: بابا اون موقع که قصد کردیم آشپزخونه رو اُپن کنیم...
فرشته پرید وسط حرفم: باز کنیم.
گفتم: اُپن کنیم و پتک رو دادی دستمون من فکر چنین روزی رو کرده بودم که رضا میخواد روی پیشخون وایسه و گفتم تا بالا خراب کنیم و مُدل پُدل رو بیخیال.
بابا گفت: آره جون عمه ت.
رضا حالش که جا اومد گفت: من یه تلسکوپ با یه پیانو و دف و گیتار و دی وی دی رایتر و ام پی تری پلییر و اکانت نامحدود اینترنت و ...
فرشته که رفته بود بیخ گوش مریم برگشت و وسط حرف رضا گفت: ریش تراش رو من و مریم میخریم. برای جمعه تر و تمیز باشه بد نیست.
مریم گفت: کلا تمیز باشه بهتره.
من گفتم: تمیز باشه ه ه. خوب و بدش به جهنم.
بابا هم برگشت طرف من و گفت: کتم رو بیار همین حالا هزار و پونصد سلمونیش رو بدم خیال همه رو از سر و صورت این بچه راحت کنم.
رضا سرش را انداخته بود پایین و معلوم بود هنوز ملاجش درد داشت. همه کم کم داشتند تو حساب و کتابهاشان به من فکر میکردند و برمیگشتند طرفم که قرار است من چی بگیرم برای رضا که خودم مُقُر آمدم: منم یه اکانت دو ساعته دارم بهش میدم. البته اگر الان جون سالم به در ببره از اون بالا. به نظر جیک سوز شده طفلک!
مادر بلند شد و رفت طرف رضا. رضا دست هاش را ستون کرد روی سنگ پیشخوان و پرید پایین. گفت: اگر چهار تا صندلی از این بلندا که تو سریالای تلویزیون جلوی پیشخونا گذاشتن داشتیم لازم نبود من سرم درد بگیره. عود هم لازم نکرده کسی بخره. اتاقم هیچ بویی نمیده تا وقتی حسین پاشو اونجا نذاشته.
بابا گفت: آخی بچهم فیلسوف شد.
مریم دوباره داشت میرفت پشت جزوهش که فرشته جزوه را از دستش کشید و گرفت جلوی صورت خودش.
مادر گفت: بچه ها خندیدن بسه. برادرتونه ناسلامتی.
مادر دوباره کاغذش را کشید بالا. انگار هر بار می خواهد حکم یک اعدامی تازه را بخواند. گفت: مریم!
رضا که صداش بند آمده بود و من سنگر را خالی و بی آتش میدیدم پریدم وسط و گفتم: ته تقاری خونه یک عطر حداکثر چهارتومنی ـ حتی المقدور گالنی باشه. بَه بَه با بوی خیار سالادی هم میتونه باشه ـ دو تا پاککن بزرگ که به این سادگیا با گاز زدن تموم نشه. یه گوشواره بدلی دو تومنی ـ از همونا که به دوستش میگفت برای تولد امسالش براش بخره ـ یه خط تلفن ـ که از تلفن خونه کنده بشه تا دیگران فرصت داشته باشند از خانوادهی ما حال و احوال کنند و چند تا چیز دیگه.
فرشته رو به مریم گفت: در مورد جمعه که به نرگس چیزی نگفتی؟
مریم بلافاصله گفت: نه ه ه.
رضا گفت: نه های مریم یعنی آره بدجوری هم آره. یعنی نرگس الان رفته جای بابای ما تحقیقم کرده و عکس پسره رو واسه مادرش برده و تمام اهل محل جمعه ساعت پنج پشت پنجره دارن هوا میخورن.
فرشته این بار به هیچ کس نگاه نکرد و گفت: بابااااا....
رضا گفت: منظورش رو هر کی اینبار فهمید جایزه داره؟
بابا گفت: طبق معمول من نیستم.
مادر گفت: من فقط به خاله اشرف گفتم.
رضا زد زیر خنده و گفت: پس مهمونای دیگه ای هم داریم.
فرشته گفت: بابااااا....
من گفتم: منظورش مریم نیست دیگه.
مادر گفت: به خاله اشرف تاکید کردم که تا قطعی نشده به هیچ کس چیزی نگه.
بابا گفت: خب پس بقیه ش رو بخون تا گریهی بچه در نیومده.
مادر با صدای ملایم و ناراحتی گفت: قاشق و چنگال ـ از همونایی که خاله اشرف گذاشت سر جاهاز دخترش ـ چون اونایی که چند سال پیش واسهش کنار گذاشتم از مد افتاده. دمپایی رو فرشی برای اینکه روز جمعه پاش کنه، خوبیت نداره پا برهنه بشینه جلوی مردم. یه روسری ساتن و دامن ماکسی چهارخونهایه که تو آریاشهر با هم دیدیم. فرشته بلند شد و رفت. بابا گفت: دِهِه. کجا؟
فرشته گفت: خواستگار برای من اومده همهش که شد برای مریم!
مادر گفت: برای تو که اومد بالاخره. حالا باید به فکر مریمم باشیم. مگه نگفتی پسره برادر کوچکتر از خودش داره.
بابا گفت: آخه مگه میدونین چند سالشه. به درد میخوره یا نه؟
رضا گفت: مُفت باشه کوفت باشه.
مریم به بابا نگاه کرد و گفت: بابااااا...
من گفتم: منظورش مامانه.
مادر گفت: حالا چه اشکال داره برای مریمم خواستگار بیاد.
رضا گفت: مامان منظورت این بود که خواستگار براش جور کنیم دیگه؟
من گفتم: دست و پا کنیم.
رضا گفت: جور کنیم.
من گفتم: هوا کنیم.
رضا گفت: این بهتر شد. ولی پول من فقط به روسریش میرسه اونم از این دست فروشا. نه مغازهایش.
منم گفتم: پنج تومن از دامنشم با من. بلکه از این یکی هم خلاص شیم.
مریم تا به بابا نگاه کرد من و رضا گفتیم: بابااااا....
مریم خندید و چیزی نگفت. فرشته دیگه رفته بود. مادر گفت: پنج تومنم از فرشته بگیرم درست میشه.
من گفتم: بکَنیم.
مادر گفت: بقیهشم با من و باباتون.
بعد مادر با خودش شروع کرد زمزمه کردن و بالا و پایین کردن لیستش. دست آخر گفت: فقط موندی تو دیگه. پاشو بیا وسط. حرفًم نباشه.
همونطور نشسته مَلَقی زدم و اومدم روی ترنج فرش چهارزانو نشستم. چشمهام را بستم و گفتم: من حاضرم.
مادر گفت: فرشته بلند میخونم، تو هم گوش کن. حسین یک کتاب تست مقاومت مصالح، یه جین شورت، یه جعبهی دستمال کاغذی که اینقدر دماغشو نماله زیر بغلش. یه شلوار پارچه ای مشکی که با هر کدوم از پیراهن هاش که خواست برای جمعه بپوشه.
و بعد مادر رو به من گفت: حسین نمیخوای چیزی به اینا اضافه کنی؟
من چشم هام را باز کردم و گفتم: مامان من تو لیست شما نوشته بودم یه بسته کاغذ A4 و دو تا مداد سیاه و یه تراش نو و یه جوراب پشمی...
تلفن زنگ خورد. رضا گفت: جوراب پشمی برای چی دیگه؟
مریم گفت: حسین شبا پشت میز میشینه پاهاش یخ میکنه.
تلفن باز هم زنگ خورد. بابا گفت: یکی گوشی رو برداره.
من گفتم: و یه شالگردن.
مادر گوشی را برداشت و سلام و احوال پرسی کرد. من به مریم گفتم: شالگردن هم باشه راحتتر مینویسم.
بابا زیر لب جملهی همیشگیش رو تکرار کرد: فکر نون کن خربزه آبه پسر.
فرشته با چشم های قرمز از اتاقش بیرون آمد و به بابا گفت: بابا براتون چایی بریزم.
رضا گفت: برای منم بریز.
مریم برگشت به طرف مادر و گفت: برای مامان هم بریز.
من گفتم: شلوار مشکی برای جمعه رو خودم میگیرم.
مادر گوشی را گذاشت و آمد نشست. نگاهی به کاغذش انداخت و گفت: جلسهی خواستگاری روز جمعه رو بهم زدن و عذرخواهی کردن.
بعد مادر شروع کرد به خط زدن بعضی چیزها از سر تا ته لیستش. همگی به فرشته نگاه کردیم که با سینی چای از در آشپزخانه بیرون آمد. من گفتم: ولی از همه مهمتر شالگردنه.
باز هم کسی چیزی نگفت. فرشته سینی را جلوی من گرفت و گفت: خودم برات یه شال گردن آبی می بافم، فقط دربارهی آدمای تنها ننویس داداش.
حسین نیازی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۱/۲۱ ساعت 18:51 توسط مدیر
|