مکتب های ادبی جهان - مدرنیسم

مدرنیسم یا نوگرایی:نوگرایی، که از آن به نامهای تجدد یا مدرنیسم (modernism) نیز یاد می شود، به معنی گرایش فکری و رفتاری به پدیدههای فرهنگی نو و پیشرفته تر و کنار گذاردن برخی از سنتهای قدیمی است. نوگرایی فرایند گسترش خردگرایی در جامعه و تحقق آن در بستر مدرنیته است. نوگرایی یا مدرنیسم، گستره ای از جنبشهای فرهنگی که ریشه در تغییرات جامعه غربی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم دارد، را توصیف می کند.
تاریخچه:نوگرایی، جریانی فکری به معنای استفاده انسان از دانش، فناوری و توان تجربی خود برای تولید، بهبود و تغییر محیط خود است. پیدایش مدرنیسم در غرب را می توان واکنشی بر ضد سنت و دین مسیحیت دانست. این واژه مجموعه ای از جنبش های هنری، معماری، موسیقی، ادبیات و هنرهای کاربردی را که در این دوره زمانی رخ داده اند، در بردارد. عنوان دورهای است در تاریخ ادبیات، هنر و اندیشگی ِ غرب است که به لحاظ ظهور مشخصه های جدیدی در عرصه ی موضوع، شکل، مفاهیم و سبک از دورههای قبل متمایز است. آغاز این دوره در کشورهای مختلف تاریخ متفاوتی دارد. نخستین طلیعه های ظهور مدرنیسم در فرانسه از دهه ی پایانی سده ی نوزدهم آشکار شد و تا دهه ی ١٩٤٠ ادامه یافت. اما در روسیه از سال های پیش از انقلاب اکتبر ١٩١۷تا دهه ی ١٩٢٠، در آلمان از دهه ی ١٨٩٠ تا دهه ی ١٩٢٠، در انگلستان از اوایل سده ی بیستم تا دهه ی ١٩۳٠، و در امریکا از اندکی پیش از جنگ جهانی اول تا جنگ دوم جهانی را در بر می گیرد.
مولفه های نوگرایی:* انسان محوری
انسان محوری به معنای باور به قدرت اندیشه انسان.
* ماده گرایی
جهان بینی مدرن نیازهای روحانی انسان را به نیازهای عاطفی او تحویل می کند.
* خرد گرایی
نگرش به جهان به صورت عقلی و بر اساس خرد و استدلال.
نوگرایی در عرصه ی فلسفهاساس فلسفه در دوران نوگرایی، انسان است. حقیقت دیگر الهامی نیست و از آسمان نمی آید بلکه اکتسابی است و بر روی زمین و با قوانین زمینی کشف و نه اختراع و از طریق مشاهده و آزمایش و تفکر علمی بدست می آید نه از راه ریاضت کشیدن و یا نزدیک شدن به خداوند. نوگرایی منادی خردگرایی است. خردگرایی را نیز در مقابل دین خویی تعریف می کنیم. ناسوت و ملکوت و جبروت و لاهوت در فلسفه مدرن جایی ندارند، قلمرو فلسفه متجدد انسان گرایی و عرفی گرایی (سکولاریسم) است. در فلسفه متجدد عقل محور است نه جهل، موازین یا باید عقلی باشند یا باید اصولا نابود و نیست یا بسیار خصوصی باشند.
در فلسفه نوگرا نوع تازه ای از اندیشه مبتنی بر خرد نقاد جانشین ایمان مطلق می شود و در نتیجه عرصه فلسفه به کلی دگرگون می شود و دیگر جایی برای اسطوره و خرافه و دین در این عرصه باقی نمی ماند.
نوگرایی در عرصه دانشبا تغییر فلسفه، علم نیز مسلماً تغییر خواهد کرد، نوگرایی نخستین دلیل پیشرفت علمی بشریت در تمام دوران ها بوده است، تبدیل کیمیاگری به شیمی دقیقاً یک محصول از نوگرایی است، پیدایش کلینیک و بیمارستان به جای سقاخانه و استفاده از دکتر بجای دعانویس و ملا از نمادهای تجدد است. ایجاد شرایط سالم تر زندگی بجای دست به دعا بردن و درخواست بیمه سلامتی از خدا کردن نشان از تجدد دارد. علت ها و معلول ها همگی زمینی و منطقی و علمی خواهند بود. در دانش نوگرا هیچ اثری از انشاء الله و ماشاء الله دیده نمی شود، مشاهده علمی بر اساس روش علمی انجام می شوند و علم نیز همچون سیاست در جامعه مدرن به عرصه عرفی و عمومی وارد می شود. در ملکوت علم نیز همچون فلسفه جایگاهی برای اسطوره ها و... دیده نمی شود. در دوران قبل از نوگرایی علم وجود داشت و علم بسیار کار آمدی بود هیچ وقت مردم به دعا نویسی اکتفا نمی کردند. برای اثبات به آثار شیخ بهایی و ابو علی سینا مراجعه کنید.
نوگرایی در عرصه ی اقتصادوجه مشترک جوامع فئودالی نوعی تفکر خدامدار، اقتصاد طبیعی و حاکمیت سنت ایستاست. نوگرایی پرچمدار خردمداری، اقتصاد کالایی و جهان گشای سرمایه داری، فروپاشی سنت و پیدایش جامعه مدنی است. اقتصاد هم به عرصه عمومی وارد میشود و زن بطور جدی و برابر به عرصه اقتصاد وارد می شود، می گویند میزان پیشرفت و آزادی را در یک جامعه باید با نگاه کردن به وضعیت زنان آن جامعه دریافت.
نوگرایی در عرصه ی سیاستدر جامعه مدرن، مردم شهروند هستند، و به جای مکلف بودن محق هستند یعنی حقوقی دارند که این حقوق باید توسط حاکمان پرداخته شود. مثلاً مردم حق دارند که آزادی اندیشه و بیان و پوشش داشته باشند و دولت وظیفه دارد این شرایط را ایجاد بکند. مردم دیگر مطیع امر رهبران نیستند بلکه این رهبرانند که مطیع امر مردم هستند و این بار این حاکمین هستند که باید بر اساس مغز مردم عمل کنند. حکومت در جامعه مدرن یک قرارداد اجتماعی است بین حاکمین و محکومین، مردم اشخاصی را انتخاب می کنند که آن ها به ارباب خود که همان مردم باشند خدمت کنند نه اینکه حاکمین مردمی را انتخاب کنند که به اربابشان که حاکم است خدمت کنند. مفهوم دین و خدا هم اصولاً هیچ کاره هستند و تنها مربوط به حوزه شخصی مردم میشوند، نه حوزه سیاست و اجتماع.
«ریشه ی واژه ی مدرن برگرفته ازلفظ لاتین Modernus است که خود از قید Modo مشتق شده است. در زبان لاتین معنای Modo اخیراً Recently، و به تازگی Of this time است.»
امروزه این کلمه با بسامد بالایی در بسیاری از علوم از جمله ادبیات، هنر، فلسفه، تاریخ، علوم اجتماعی و... به کار می رود و به جرات می توان گفت که معنای آن با توجه به استفاده ی آن، در هر یک از رشته ها متفاوت است، اگرچه رابطه ی عمیقی از جهت مبنای فکری بین آن ها وجود دارد. اما تمایز شیوه های معاصراز سنتی، معنایی است که شاید بتوان گفت حجم کارکردی بیشتری را درعرصه ی معنایی این واژه به خود اختصاص داده است.
پرفسور کریستوفر ویتکام در سلسله مقالات خویش درباره ی هنر و ادبیات دوره ی مدرن و پست مدرن، درباره ی واژه ی مدرن می گوید: " کلمه ی مدرن به هر چیزی که مربوط به عصر خودش باشد، اطلاق می شود. به عنوان مثال در هنر، هر اثری که خلق می شود نسبت به دوره ی ماقبل خویش مدرن محسوب می شود.
به بیان کلی تر منظور از مدرن در بیشتر موارد آوانگارد یا پیشرو بوده است. در نتیجه شاید درست نباشد که برای این کلمه معنایی محدود را بدون در نظر گرفتن متن در نظر بگیریم. شارل بودلر"Charles Baudleaire " شاعر و اندیشه ور فرانسوی در1863مقاله ی معروف و تاثیر گذار خود را با عنوان " نقاش زندگی مدرن" منتشر کرد. تاکید بودلر دراین مقاله بر این است که باید ویژگی های هر دوره ای را در دل آثار پدید آمده در همان دوره کاوید، به عبارت دیگر بر نو شدن و دگریسی اسباب آفرینش هنری تاکید دارد. او معتقد است که "اگر جامه ی لازم و ضروری هر عصر را با جامه ای دیگر جایگزین کنید به ترجمانی بد از آن دوره متهم می شوید"
مدرنیسم چیست؟برای مدرنیسم نیز می توان از جنبه های مختلفی رویکرد های متفاوتی داشت. Modernism اسمی است مرکب از صفت (Modern) و پسوند (Ism) ایسم است. یکی از کاربردهای عمده ی (Ism) جایی است که این پسوند به اسم یا صفت افزوده می شود و دلالت بر تعالیم، آیین ها، مکاتب و عقاید می کند. اما اصطلاح مدرنیسم در متون به شیوه ای ابهام آمیز به کار رفته است. این اصطلاح می تواند به فلسفه یا فرهنگی که در دوره ی مدرن بوده است، اطلاق شود و یا می تواند به یک دوره ی تاریخی مشخص تر، مثلا به ادبیات یا هنر طی سال های 1850 تا 1950اطلاق شود. به نظر می رسد که مدرنیسم یک دلالت عام دارد و یک دلالت خاص. مدلول دلالت عام آن، اندیشه ها، مکاتب، روش ها و رفتارهایی است که در هر وضعیت و شرایطی اصالت را در آن امری می بیند که تازه ترین است و گویی وظیفه ی خود می داند که از امر نو در هر شرایطی هواداری کند. که این وجه مدرنیسم بیشتر به تفکر مسلط به این دوره برمی گردد تا وجه زمانی و دوره ای آن.
مدرنیسم در کاربرد خاص خود، ناظر به جنبش هنری اوایل قرن بیستم است که با تلاش و سرعت بسیار در پی بریدن از سنت قرن نوزدهم، در تمام عرصه ها بود. هابرماس مدرنیته را از مدرنیسم به لحاظ فلسفی و تاریخی متمایز کرده و معتقد است: " مدرنیته به عنوان مفهومی واجد محتوای فلسفی و تاریخی از مدرنیسم وسیع تر و مهم تر است و تجددگرایی مدرنیسم مفهومی است که بیشتر در ادبیات و هنر رایج است. مدرنیسم شورشی فرهنگی علیه سنت است که تنها در حوزه ی فرهنگ اعتبار دارد."
مدرنیته سهم مهمی در مطالعات جامعه شناسی دارد، جامعه شناسان به مطالعه و نظریه پردازی در این مقوله بسیار پرداخته اند. نظرات بسیاری در این زمینه وجود دارد اما به نظر می رسد اگر خود را به یک نظریه محدود نکنیم و به تلفیقی از این نظریات معتقد باشیم، به درک بهتری در این مقوله خواهیم رسید. اعتقاد به آن که مدرنیته هم یک طرح است (Project) وهم یک فرایند(Process)، اعتقادی است که در آن هم به اراده ی آزاد و اختیار انسان نظر می شود و هم به تاثیر زمان و تاریخ توجه می شود و قابلیت آن را دارد تا در بیشتر عرصه های تحقیقی ما را به رهیافتی درست رهنمون کند. از این دیدگاه تلفیقی مدرنیته ناظر است به مجموعه ای از رویدادها، تحولات، تغییرات و روندهایی که از حدود چهارصد سال پیش در جغرافیای اروپا آغاز شد و به نسبت به ادوار پیشین تاریخی و تمدنی، در عرصه هایی چون سیاست، اجتماع، علم، صنعت، فرهنگ، دین و اقتصاد به دستاوردها، حرکت ها و بن بست هایی منتهی شد، که مجموعه ی این رویدادها مدرنیته را به امری منحصر به فرد تبدیل کرد. امری که از چالش برانگیزترین موضوعاتی بود که تا کنون انسان را به خود مشغول کرده بود. مدرنیته با خود پرسش ها و پاسخ های فراوانی را به همراه آورد که هنوز بسیاری از آن ها در معرض چالش های فراوانی قرار دارد. در این جا دیگر به نظر می رسد مدرنیته فقط دلالت بر " تازه ترین" ها نمی کند، بلکه علاوه بر آن ناظر به " پیشرفته ترین" ها هم می باشد. در واقع ساکن دیار مدرنیته بودن یعنی تعلق داشتن به جهانی که در آن "هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود". جمله ی بسیار مشهور مارکس که تقریبا در بیشتر مقالاتی که درباره ی مدرنیته است، بدان برمی خوریم.
اما در تقسیم بندی حوزه های مختلف مدرنیته، هابرماس تجدد یا مفهوم هگلی اصل ذهنیت را در سه حوزه ی علم، اخلاق و هنر جای می دهد و تعریف می کند:
الف- حوزه ی علم، حوزه ی جهان آزاد و افسون زایی شده و رهیده از جزمیات غیر علمی است.
ب- حوزه ی اخلاق که منجر به تحقق آزادی فردی و حقوق همگانی می شود و مبتنی بر اصول عدالت است.
ج- حوزه ی هنر که حوزه ی درون گرایی و بیشتر حدیث نفس است.
رابطه ی مدرن، مدرنیسم، مدرنیتههم ریشه بودن این کلمات به طور طبیعی، خویشاوندی معنایی را نیز در پی خواهد داشت. مدرنیته ی اجتماعی خانه ی هنر مدرن است، حتی آنجا که این هنر با قدرت علیه آن شورش می کند."
اگر چه سبک نگارش درمدرنیسم تحت تاثیر زندگی ابر شهری ، نوآوری تکنولوژیک و پیشرفت سریع زندگی مدرن است اما پدیده های مدرنیته ی «بورژوایی» را به طنز می کشد و نفی می کند." چنان که در آثار دوره ی مدرن دقت کنیم، شاخص ادبیات دوره ی مدرن، آثاری هستند که نظریات منتقدانه ای نسبت به آرای مدرنیته دارند:
آثاری چون «سرزمین هرز» از ت. اس. الیوت، «اولیس» از جیمز جویس، «محاکمه» از کافکا، نمایشنامه هایی از ساموئل بکت، اوژن یونسکو و برشت که نمایشنامه های معنا باخته (Absurd) لقب گرفته بودند، تاخت و تازی عظیم علیه مدرنیته را آغاز کردند، که این نظریات منتقدانه کم کم موجبات ظهور پست مدرنیسم را فراهم آورد.
ریشه های فلسفی مدرنیسماما هر گسستی از گذشته اگر پیوند با مرجعیتی دیگر را به همراه نداشته باشد، متزلزل و ناپایدار خواهد بود. پس مدرنیته نیازمند مرجعیتی موثق و معتبر بود تا بتواند با تکیه بر آن، پایه های خود را تثبیت کند و مدرنیته عقل را برگزید و با تکیه بر آن که در واقع تکیه بر خود بود، کسب اعتبار کرد. این ارجاع به عقل انسانی و برگزیدن آن به عنوان مرجع حقیقت و یقین، اولین بار در اندیشه ی دکارت متجلی شد، و از همان نقطه بود که خردمداری به عنوان اصل بدیهی تفکر مدرن شناخته شد. اگر بودلر را جزء اولین کسانی می دانند که از واژه ی مدرن در تبیین اندیشه ی خویش استفاده کرده است، رنه دکارت را پدر فلسفه و تفکر مدرن نامیده اند، جمهور مورخان فلسفه او را پدر فلسفه ی جدید می دانند.
اما بیشتر کسانی که در این عرصه اندیشیده و قلم زده اند، معتقدند که سه اندیشمند بزرگ یعنی نیچه، فروید و مارکس در بالندگی فرهنگ مدرن بیشترین تاثیر را داشته اند. این سه با طرح نظریات انتقادی در پیشرفت و تکامل اندیشه ی مدرن سهم بسزایی داشته اند.
مدرنیسم در ادبیاتتسلط بی چون و چرای رئالیسم رفته رفته کمرنگ تر شد و محبوبیت خود را در بین نویسندگان از دست داد (رئالیسم دنیای درون + فلسفه ی جدید و استنباط متفاوت + ذهن مدرَک و شی مدرِک) تغییر در سبک و شیوه ی نگارش است. آثار دوره ی مدرن به راحتی و به سرعت قابل درک نیستند، آن ها مانند پستوهای تو در توی یک عمارت عجیب هستند که خواننده را دعوت به تجربه ی این پیچیدگی ها می کنند.
جریان سیال ذهن که در پی کشف ضمیر ناخودآگاه توسط فروید وارد دنیای ادبیات شده بود، پیچیدگی های زیادی را در رمان مدرن موجب شد. رمان های ویرجینیا وولف، کافکا، پروست و فیلم های هیچکاک و لینچ.
خط روایت مستقیم شکسته می شود و زمان دائماً پس و پیش می شود. در رمان "خانم دالووی" (یا رمان دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد) خواننده صفحات بسیاری را پیش می رود در حالی که در رمان، زمان ایستاده است و بسیاری از وقایع تنها در طول یک ساعت تقویمی و شاید حتی لحظه ای، اتفاق می افتد.
بسیاری از ماجراهایی که خواننده در رمان با آن همراه است، تنها در ذهن سیال راوی اتفاق می افتد و مفهوم زمان از چنبره ی واقع گرایی ادبیات دوره ی ویکتوریا رها می شود. این وضعیت غرق شدن خواننده در پیچیدگی های اثر نوعی مشارکت و تعامل بین خواننده و متن را در حین مطالعه ی اثر به وجود می آورد. شاید بتوان با رویکردی اجتماعی گفت که روزگار نو، روزگار بحران هاست. و ادبیات و هنر این دوره، بازتاب این بحران و اغتشاش است. ادبیات مدرن از ادبیات عامه پسند فاصله گرفت.
ویژگی های آثار مدرن مخصوصاً در رمان و شعر1- فروپاشی ارزش های عمومی (تقدس زدایی)
باور انسان به معنا فرو پاشید و اساساً باور انسان به اعتقادات عمومی فرو پاشید. در شعر نیز اولین تقدس زدایی ها و بی باوری به ارزش های عمومی در اشعار بودلر، شاعر و منتقد فرانسوی به چشم می خورد.
2- تنهایی (تن درندادن به وضعیت موجود)
یکی از ویژگی هایی که در بسیاری از آثار رد پایش را می توانیم ببینیم، تنهایی است. مضمون بسیاری از رمان های مدرن، تنهایی آدم هایی است که به وضعیت موجود تن در نمی دهند و برای هماهنگی با فرم کلی و یکنواخت تحمیل شده از طرف محیط، تن به هر ذلتی نمی دهند و خود را تا مرتبه ی هماهنگی با نازل ترین چیزها، فرو نمی کاهند. پس محکوم به تنهایی می شوند. وقتی دنیای درون و تنهایی آنقدر بزرگ می شود که جایی برای دنیای بیرون باقی نمی ماند به محض ذره ای نفوذ بیرون به درون، شخص بالا می آورد. تنهایی مضمون مکرر بسیاری از شعرها و داستان های دوره ی مدرن است و حتی این مضمون همچنان به دوره ی پست مدرن انتقال یافته و صورت های متعددی برای بازنمایی پیدا کرده است.
3- بدبینی و یأس خودمحورانه نسبت به حال و آینده
انسان در دوره ای زندگی می کند که کسی حرف هایش را نمی فهمد و از برقراری رابطه ای خوشایند روح، عاجز است. راوی رمان " بوف کور" به معنای مدرن کلمه تنهاست و این تنهایی کم کم به بدبینی و یأس منجر می شود. آینده ای که بر پایه های متزلزل خردباوری استوار شده بود و فجایع جنگ های جهانی و بی خبری انسان از انسان... همه و همه به این بدبینی دامن می زند. جنگ ها به این بدگمانی ها عمق بخشیدند. جنگ های جهانی، منطقه ای، موقعیتی، سیاسی و... برداشت های خوش بینانه ی مذهبی و غیرمذهبی زیر سوال رفت و حال و هوایی پدید آمد که ناکامی عقل گرایی قرن نوزدهم را، به گونه ای بسیار متقاعد کننده نشان داد. بیشتر دنیا درگیر جنگ شد، اروپا ویران شد و روسیه درگیر انقلابی شد که در نهایت به تکه پاره شدنش انجامید. ت. اس. الیوت در شعر" مردان پوک " به روشنی این بدبینی و یأس را به تصویر می کشد. "از کار افتادن دنیای روح برودبرک" این شعر نمایشی از تهی شدگی محض است، رسیدن به نقطه ای که گویی به هیچ ختم شده است و حتی خالی از کابوس است. مردان پوک مردانی هستند که الیوت بودن و نبودن آنان را یکسان می داند و صدایی از آنان به گوش نمی رسد. این عنصر بدبینی و یأس که علاوه بر شعر در رمان مدرن نیز به چشم می خورد، از کلیدی ترین عناصر تکرار شونده است.
4- فرد گرایی
"نشانه ی مدرنیسم در شعر، بروز شاخص های فرد گرایانه بود". موضوع فرد گرایی ارتباط محکمی با ماجرای تأثیر روانکاوی بر ادبیات دارد. زیرا روانکاوی بود که ثابت کرد، روح و دنیای فردی انسان ها غیرمشترک است. همانطور که قبلاً اشاره شد بیزاری نیچه از یکسان پروری و گله مداری انسان ها، مدرنیست ها را به سمتی سوق داد که بیشتر برای فرد و به نام فرد بنویسند. جهان درونی را بیان کنند و تنها به توصیف جهان بیرونی اکتفا نکنند، زیرا جهان بیرونی را ازهر لحاظ محصول تسلط برنامه ریزی شده ای می دانستند که جز یکسان پروری نتیجه ای ندارد. و باید در ماهیت آن تردید کرد.
جامعه ای که مشتق از دستورالعمل های فلسفی، اجتماعی، سیاسی و اخلاقی خاصی هستند و انسان ها مجبورند به آن ها مراجعه کنند. پس نویسنده و شاعرمدرن در پناه به دنیای فردی، از جهان فردی گفتند و ترجیح دادند که دنیای خارج را که تبدیل به یک برنامه ی مشترک شده است، کنار بگذارند.
5- عدم قطعیت
به علت پیچیدگی فوق العاده زندگی درعصر جدید و نیز به علت نبودن ثبات و قطعیت در این دوره ای که همه چیز بی وقفه در حال دگرگون شدن بود، تولید آثار ادبی نیز تحت تأثیر این بی ثباتی قرار گرفت. و شگفت آور نیست که لحن غالب آثار ادبی قرن بیستم، صرف نظر از دیدگاه مطرح شده در آن ها، لحنی است حاکی از تنش و عدم قطعیت. در اکثر آن ها احساس فشار ونا ایمنی کاملاً بارز است. بخشی از شعرهای الیوت مبهم بودن فردایی را به تصویر کشیدند که حتی بعضی در برآمدن خورشیدش، شک داشتند، و باعث شد تا شعرها و رمان هایی به دنیا بیایند که نمایشگر این اتمسفر پرتنش و ناامن بودند.
6- پوچی
بدبینی و یأس و نداشتن امید به فردایی که عدم قطعیت در آن موج می زند، رفته رفته بشر را به نیست انگاری سوق داد. آنجا که هیچ سوالی را نمی توان به قطعیت پاسخ داد.
7- تغییر جهان بینی از کلی گویی درون گرایانه ایده آلیستی به ماتریالستی جزیی نگر
تی. ای.هولم به عنوان یک شاعر در پایه گذاری مکتب ایماژیسم (تصویر گرایی)، سهیم بود. اشیای کوچک و خشک در شعر او مورد توجه قرار می گیرند. او فکر می کند که شعر ما را باید وادار کند که اشیا را دقیقاً همانطور که شاعر دیده است، ببینیم. هدف والا نزد او توصیف دقیق و صحیح و مشخص است. شیئی که توصیف می شود ممکن است به جای آن که مهم باشد، بی اهمیت و به جای آن که برانگیزنده ی روح باشد، سرگرم کننده باشد، مهم آن است که آن شئ با چه مهارتی در قالب کلمات نشان داده شود. موضوع مهم نیست.
این نکته در حقیقت تنها نکته ای است که ناتورالیست ها، سمبولیست ها و مدرنیست ها همگی بر آن اتفاق دارند که هیچ موضوعی ذاتاً از هیچ موضوع دیگری شاعرانه تر یا ادبی تر نیست. در واقع اسباب زیبایی شناسی شاعر در محیط بیرون شکل می گیرد.
تاگور در مقاله ی خود درباره ی شعر مدرن، گزینش کلمات را در مدرن بودن شعر بسیار موثر می داند و هم عقیده با هولم است. او در این مقاله شعری را مثال می زند که در آن قور قور قورباغه با خنده ی محبوب شاعر یکی شده و او انتخاب کلمه ی قورباغه را به شاعر آن تبریک می گوید. زیرا این انتخاب را بسیار مدرن تر از به عنوان مثال کلمه ی شاعرانه و مستعملی چون دریا می داند. او در همین مقاله عنوان می کند که در قرن19 شعر ذهنی (Subjective) بود و در قرن بیستم شعر عینی (Objective) شده است.
"عیب اصلی شعر کهن ما این بود که سوبژکتیو بود و بیش از آن که با ما و زندگی ما و دیگران سر و کار داشته باشد (زنده را به زنده پیوند دهد) با باطن ما سر و کار داشت." این جمله مانیفست انقلاب نیما یوشیج برعلیه شعر کلاسیک بود. و درهمه ی شعرهای نو او به کار گرفته شده است. در شعر غیر مدرن، هر چیزی اعم از خبر، شئ، موضوع و... به جای آن که به واقعیت بیرونی ارجاع شود به سبب نداشتن نگاه به عالم بیرون به یک صورت مثالی و غیر واقع در شعر تبدیل می شد. مثلا اگر ما به شمع نگاه می کردیم به جای آن که به یک ماده ی جامد قابل سوخت که از پارافین ساخته شده توجه داشته باشیم، آن شمع به یک عنصر ذهنی (مثلا عاشق دلسوخته) تبدیل می شد که در واقع هیچ ارتباطی با آن نداشت.
منوچهر آتشی شاعر معاصر در کتاب "شاملو در تحلیلی انتقادی" به روشنی تفاوت اصلی شعر مدرن و کلاسیک را در همین تمایز سوبژکتیویته از ابژکتیویته می داند.
او سرو را در ادبیات کلاسیک مثال می زند و این که در حق سرو در ادبیات فارسی چه جفاهایی که نشده است. سرو را هرگز کسی به درخت بودن نشناخته، بلکه همواره قامت یار بوده است و بس. این جفا نه فقط در حق سرو، بلکه در حق بسیاری از چیز های دیگر اتفاق افتاده است. انگار بسیاری از کلمات حق این را نداشتند که وارد دنیای شعر شوند.
" نگاه کردن نشانه ای از نشانه های مدرنیسم است. شعر کلاسیک ما و حتی جهان، قرن ها به علت بی توجهی به این اصل، دچار جمود و کلیشه شده است. ما " شئ " را یا "چیز" یعنی "مدلول" را فی نفسه و جدا از انسان ننگریسته ایم. فی المثل اگر به گلی نگریسته ایم، به کنش و واکنش بین آن ها اعتقاد نداشته و بلافاصله حضور همه جانبه ی شئ در هستی خود را رها کرده ، سر به درون خود برده ایم و از" چیز"، چیزی ساخته ایم که ذهنی کردن را به ما تحمیل کرده است و با بدیلی مناسب با آن برخورد کرده ایم ."
8- شکل به ظاهر پاره پاره و فرم پیچیده و غیر منسجم
تاکید بر فرم های تکه تکه، روایت های منقطع، و کلاژهایی ساخته شده از مواد مختلف که به ظاهر هیچ ارتباطی با هم ندارند و انگار بر حسب تصادف کنار هم چیده شده اند. در واقع چنان که تاگور در مقاله ی ذکر شده دراین نوشتار می گوید: " شاعر مدرن انتخاب نمی کند که بعد بچیند."
درباره ی شاعران مدرنیست نوشته شده، آمده است: "سرزمین هرز، اثر الیوت یکی از متون بنیادین مدرنیسم است. سرزمین هرز یک متن پاره پاره و خرد شده است که در ظاهر هیچ انسجامی ندارد و تصویر های بی ارتباط در پی هم می آیند ولی در نهایت، کل شعر از یک منطق و استعاره ی مرکزی پیروی می کند. آن یک ضد روایت است. استعاره ی دیدن و بینش عینی هسته ی مرکزی شعر است و این همان مرکز مدرنیسم است."
"سرزمین هرز به خواننده نشان داد که چگونه می تواند معنی را از دل نابسامانی ها و پاره ها، بیرون بکشد. این ساخت کلی از یک معنی جمع نشدنی، اساس شعر مدرن بود."
رضا براهنی در جلد اول کتاب "طلا در مس" در این باره چنین می گوید: "تصویر ها در یک شعر باید دور هم بچرخند و یک شکل درونی را تشکیل دهند و یک هارمونی را سامان دهند. به سبب اهمیت این موضوع براهنی در جلد دوم "طلا در مس " دوباره به این بحث برگشته و تأکید می کند:
" در شعر امروز نمی توان یک سطر را خواند و سطر دیگر را نادیده گرفت. یک تصویر فی نفسه مطرح نیست بلکه تلفیق آن با تصاویر دیگر و در سرتاسر یک شعر مطرح است. این تلفیق و تکوین که پیدایش شکل ذهنی را ممکن می سازد، شعر امروز را از شعر کهن، که شکل ذهنی خود را در یک بیت متجلی می ساخت، جدا می کند. شکل ذهنی، سلسله اعصاب شعر است. آن شبکه ی پیچیده و مرموز و دقیق است که تمام بدنه ی شعر را در خود دارد.
9- نخبه گرایی
ادبیات مدرنیستی هیچ گاه درصدد جلب نظر خوانندگانی از طبقه عوام نبوده است. پیچیدگی های خاص ادب مدرنیستی تنها با گروه خوانندگان نخبه جامعه ملازمت و همانندی می یابد. بسیاری از نویسندگان مدرنیستی خود به این پیچیدگی معترف اند. از این جهت، این دوره با ادبیات عامه پسند در تضاد است. گیورگ لوکاچ، منتقد مارکسیست، به همین ویژگی دوره مدرنیسم اشاره می کند و ادبیات این دوره را بورژوا و ضد رئالیستی نامیده و از آن سخت انتقاد می کند. به عزم وی، در این دوره، ادبیات به کشمکش میان طبقات اجتماعی و تنش بین کار و سرمایه بی تفاوت است و هنرمند برج عاج نشین نمی تواند رسالت اجتماعی خود را ایفا نماید. الیوت می نویسند اگر شعر وی قابل درک برای برخی خوانندگان نیست، پس شاید برای آن ها نوشته نشده است. این نگاه تا حدی تبخیر آمیز و تفاخر روشنفکرانه در نوشته های دیگر نویسندگان این دوره نیز یافت می شود.
10- اهمیت تصویر
در این دوره، تصویر شاعرانه در بیان ارتباط زیبایی شناختی از اهمیت بسیاری برخوردار است. مکتب شعری تصویر گرایی (ایماژیسم) به بیان تصاویر مشخص، دقیق، و ملموس تکیه داشت و این شاعران به خصوص از سبک شعری هایکوی ژاپن ملهم بودند. "از را پاند" نمونه شاخصی از این گونه شاعران است.
11- ضد قهرمان
قهرمانان ادبیات مدرنیستی دارای خصوصیات والایی نیست. به عنوان مثال به طبقه ی اجتماعی بالایی تعلق ندارد و یا مثلاَ با نیروهای ماوراء طبیعی دست و پنجه نرم نمی کند. قهرمان مدرنیستی فردی است که به قول الیوت «زندگی اش را با قاشق چای خوری اندازه می گیرد.» به همین اعتبار، قهرمان تراژدی مردن هم فردی عادی است که تنها نمی خواهد مانند پرتقالی آبش گرفته شود و پوستش را دور بیندازند (مرگ یک دستفروشی)، فردی که حتی نامش، ویلی لومن نشان از کوچکی او دارد.
چهره های برجسته ادبیات مدرنیستی اروپا و آمریکادراین بخش با نگاهی گذرا به مهم ترین ادبای مدرنیست در اروپا و آمریکا کوشش شده است تا ویژگی های مدرنیستی آثار آنان به اختصار ذکر گردد. روشن است که این نام ها تنها بخش کوچکی از نویسندگان این دوره را پوشش می دهند:
تی. اس. الیوت (۱۸۸۸-۱۹۶۵) شاعر منتقد و نمایش نامه نویس
از را پند (۱۸۸۵-۱۹۷۲ ) شاعر و منتقد آمریکایی
والس استیونس (۱۸۹۷-۱۹۵۵) شاعر آمریکایی
ارنست همینگوی (۱۹۸۹-۱۹۶۱) داستان نویس آمریکایی
ویلیام فاکنر (۱۹۷۹-۱۹۶۲) داستان نویس آمریکایی
دبیلو. بی. ییتز (۱۸۶۵-۱۹۳۹) شاعر و نمایش نامه نویس ایرلندی
دبلیو اچ آدن (۱۹۰۷-۱۹۷۳ ) شاعر، نمایش نامه نویس و منتقد انگلیسی
دی اچ لارنس (۱۸۸۵-۱۹۳۰) داستان نویس، شاعر، منتقد، نمایش نامه نویس و نقاش انگلیسی
جیمز جویس (۱۸۸۲-۱۹۴۱) داستان نویس و شاعر ایرلندی
آندره ژید (۱۸۶۹-۱۹۵۱) داستان نویس، مقاله نویس، منقد و نمایش نامه نویس فرانسوی
مارسل پروست (۱۸۷۱-۱۹۲۲) داستان نویس، مقاله نویس و منتقد فرانسوی
آلبر کامو (۱۹۱۳-۱۹۶۰) فیلسوف، داستان نویس، نمایش نامه نویس، منقد و فعال سیاسی فرانسوی.
استفن مالارمه (۱۸۴۲-۱۸۹۸) شاعر فرانسوی
رینر ماریا ریلکه (۱۸۷۵- ۱۹۲۶) غزل سرای آلمانی، درآثار او تجربه دینی و مساله مرگ از اهمیت بسیار برخوردار است.
تامس مان (۱۸۷۵-۱۹۵۵) داستان نویس و مقاله نویس آلمانی
یوجین اونیل (۱۸۸۸-۱۹۵۳) نمایش نامه نویس آمریکایی
تنسی ویلیامز (۱۹۱۱-۱۹۸۳) نمایش نامه نویس آمریکایی.
آرتور رمبو (۱۸۵۴-۱۹۹۱) شاعر فرانسوی
ویرجینیا و ولف (۱۸۸۲- ۱۹۴۱) داستان نویس انگلیسی
فرانتس کافکا (۱۸۸۳-۱۹۲۴) داستان نویس آلمانی زبان متولد پراگ
کاترین مانسفیلد (۱۸۸۸-۱۹۲۳) داستان نویس کوتاه نیس انگلیسی
سامرست موام (۱۸۷۴-۱۹۶۵) داستان نویس و نمایش نامه انگلیسی
برنارد شاو (۱۸۵۶-۱۹۵۰) نمایش نامه نویس، منتقد و داستان نویس ایرلندی
جوزف کنراد (۱۸۵۷-۱۹۲۴) داستان نویس اوکراینی
ساموئل بکت (۱۹۰۶-۱۹۸۹) نمایش نامه نویس و داستان نویس ایرلندی
چهره های شاخص مدرنیسم در ادبیات ایراننیما یوشیج
احمد شاملو
فروغ فرخزاد
صادق هدایت
صادق چوبک
هوشنگ گلشیری.
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۹/۱۶ ساعت 16:47 توسط مدیر
|