X
تبلیغات
ققنوس خاکستری - شعر

وبلاگ نویسندگان آزاد داستان کوتاه در ایران

91/08/29
موضوع : شعر نویسنده : مدیر

شعر معروف «روباه و زاغ» واقعاً سروده‌ی کیست؟

تصویر زاغی که با یک قالب پنیر به دهان، بالای درختی نشسته و روباهی پای درخت در حال صحبت با او و در واقع گول زدن اوست، شاید برای همه‌ ی ما آشنا باشد. بله این تصویر درس «روباه و زاغ» کتاب‌ درسی فارسی است و شعر معروفی که سراینده‌ اش حبیب یغمایی معرفی شده است، اما...

http://true-story.blogfa.com



91/05/27
موضوع : شعر نویسنده : مدیر

شعر سیب، از دیروز تا امروز!

تاکنون شعر های زیادی سروده شده اند که در جواب آن ها شعرهای دیگری هم سروده شده. اما در این بین اتفاق جالبی که تا به حال هنوز هم ادامه دارد بیشتر جلب توجه می کند. حمید مصدق در سال 1334 شعری با عنوان سیب سرود. هرچند که بعضی ها معتقدند حمید مصدق این شعر را برای برادر ناشنوای خودش سرود و نه یک دختر :

http://true-story.blogfa.com

" تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز ...
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت؟! "

(خرداد 1343 - حمید مصدق)


http://true-story.blogfa.com

بعدها شعری با اسم فروغ فرخزاد منتشر شد که به نوعی جوابیه ای به شعر حمید مصدق بود. هر چند مدرک معتبری دال بر اینکه این شعر را فروغ سروده یا نسروده(!) وجود ندارد! شعر اول شاید خیلی موفق و معروف نبود اما زمانی که این جوابیه نوشته شد به عنوان یه مکالمه ی شعری شناخته شد و روز به روز معروف تر شد. با فرض اینکه این شعر از فروغ می باشد با توجه به اینکه فروغ سال 1345 پر کشید پس باید این شعر را در دو سال آخر عمر زمینیش نوشته باشد:

http://true-story.blogfa.com

" من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت؟! "

(فروغ فرخزاد - بین سال های 1343 تا 1345 )


http://true-story.blogfa.com

این داستان به همینجا ختم نشد و چندسال قبل دوباره این شعر روی زبان ها افتاد. شاعر جوانی به اسم جواد نوروزی شعری را در جواب این شعر ها از زبان سیب نوشت:

http://true-story.blogfa.com

" دخترک خندید و پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ”
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ”
سال هاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت؟! "

(جواد نوروزی - فروردین 1389)


http://true-story.blogfa.com

شاعران زیادی در همین رابطه شعرهایی سرودند. می توان گفت مصدق داستان را از دید پسرک روایت کرده و شعر را از زبان وی نوشته، فروغ هم شعر را از زبان دخترک و جواد نوروزی هم شعر را از زبان سیب نوشته. مسعود قلیمرادی اما شعر را از زبان پدر دخترک یا همان باغبان نوشته:

http://true-story.blogfa.com

" او به تو خندید و تو نمی دانستی 
این که او می داند 
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 
از پی ات تند دویدم 
سیب را دست دخترکم من دیدم 
غضب آلود نگاهت کردم 
بر دلت بغض دوید 
بغض ِ چشمت را دید 
دل و دستش لرزید 
سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک 
و در آن دم فهمیدم 
آنچه تو دزدیدی سیب نبود 
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک 
ناگهان رفت و هنوز 
سال هاست که در چشم من آرام آرام 
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان 
می دهد آزارم 
چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم  
می دهد دشنامم 
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز 
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 
که خدای عالم ز چه رو در همه ی باغچه ها سیب نکاشت؟! "

( مسعود قلیمرادی - دی 1389 )


http://true-story.blogfa.com

ن.یوسفی هم شعری را از زبان درخت نوشت و این داستان همچنان ادامه دارد:

http://true-story.blogfa.com

دخترک خنده ی زیبایی کرد
ناگهان پدر پیر رسید
با نگاهی غضب آلوده به سیب
سیب دندان زده افتاد به خاک
میوه ی عشق مرا داد به باد
پسرک پا به فرار
با نگاهی تلخ
دخترک رفت کنار
تا زِ آن روز به بعد
میوه های من
این درخت دور افتاده زِ یاد
بی هیچ نگاهی بیافتند به خاک
و من خشکیده به هر باد رسم
پِیِ این عشق بپرسم بلند
که چه میشد چشم پسر
شاخه هایم را نمی کرد نگاه

(ن.یوسفی - آبان 1390)


http://true-story.blogfa.com

شاعران دیگری هم در این رابطه شعرهایی نوشتند که از جمله آن ها می توان به: روژین قهاری، مسیحا جوانمردی و تعداد زیادی شاعر بی نام(!) اشاره کرد. هر چند زاویه دید آن ها تکراری بوده و فقط متن شعر آن ها متفاوت بوده.

در همین زمینه شعری هم از زبان باغچه نوشته شده:

http://true-story.blogfa.com

پسرک به چه دلهره سیب را از درختم دزدید
باغبانم از پی او تند دوید
سیب را دست دُردانه اش که دید
غضب آلوده به پسرک کرد نگاهی
در آن دم فهمید
دل دردانه اش بوده که او دزدیده نه سیب
دخترک اما
بغض چشمان او لرزه انداخته بود به دستش و
سیب دندان زده و دلش هر دو افتاد به خاک
می شنیدم که دلش می گفت: برو
و رفت تا به خاطر نسپارد گریه ی تلخ یارش را
باغبان
سال هاست که در چشمش آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
می دهد آزارش
و اندیشه کنان و غرق در پندار
تبر دست گرفت و جواب داد به این سوال
که خدای عالم ز چه رو در همه ی باغچه ها سیب نکاشت؟! "
سیب اما، میوه ی درخت عشقم
پوسیده آرام آرام
می شنید، زیر لب گفته های دخترک و
روی لب زمزمه های پسرک را
بی شک او قربانی دیگر غرور بود
جسمش تجزیه شد ساده ولی
ذراتش را من کشیدم در آغوش.
سال هاست که می گذرد و حالا
بزرگ کرده ام باز درختی با سیب های سرخ
که اندیشه کنان و غرق در پندار از من می پرسد:
" چیست حکم بین سیب و جدایی ؟ "
" ماجرای باغبانِ عاشق و تنهایی؟ "
و پسرک همسایه می آید
تا به چه دلهره سیب را از درختم بدزد
و
باز باغبانم از پی او تند بدود و باز ...

(امین شیرپور - مرداد 1391)




91/04/07
موضوع : شعر نویسنده : مدیر

شعر "غَریوه" نوشته‌ی عزیز کلهر

دِ او شویی که سیم کِردی گریوه

فریوِم دَ چَشِ کالِت غَریوه

گوتِمِ وا مِه بَمو بی سایَبونِم

د ویرم رَتیه مِیره زِبونم

نه سا داری، نه بارونی، نه برفی

دِ ناری وا مِنِ بیچاره حرفی

یه عمری کور و کِز گَشتم سِراغت

بَسوزه خاکِ سر وا کیچه باغِت

و پا پاساره دیوارا بشینی

الهی روزگار خوش نیینی


http://true-story.blogfa.com



91/03/18
موضوع : شعر نویسنده : مدیر

شعر "مسموم" نوشته‌ی عزیز کلهر

ماه را دو نیم كن
و در دو دست شكسته ات بگیر
و بر جنازه خورشید برقص
تا زنجیره ای از
ستارگان خاموش
به گرد گردنه ی استخوانی ات بپوسند
و مدام
بر پوستی كه انداخته ای تف كن
كه هوای تازه تو را مسموم می كند

جنی باش
با دو چشم تراخم كرده
در سردابه ای باستانی
در كالبد كاشی ها نفوذ كن
تا پژواك مویه وار تو
مو از تن كفتار بریزاند
هوای تازه تو را مسموم می كند

هیولا شو .... هیولا
با صورتی مسطح
و دندانه هایی دلتا شكل
كه وقتی بخندد
اشك بر قرنیه هامان
بخشكد
آن گاه از پس هر دری چهره ی چهار ضلعی را خواهی دید
كه پیشانی اش را با خط میخی نوشته اند
هوای تازه تو را مسموم می كند

دست در حدقه های مومیایی چشمانت كن
و به جای آن
دو خفاش خوابیده
چشم گرگ بگذار و ببین
كه جهان همه تیفوسی اند
و پشت شیشه عینك های ماهواری شان
مردمك ها
دو هسته ی آتشینند
كه بر ظلمت سگ سایه های هار
تمركز كرده اند
و برای قطعه قطعه كردن تو
ساطور تیز می كنند
هوای تازه تو را مسموم می كند

http://s3.picofile.com/file/7402303438/aziz_kalhor.jpg

«عزیز کلهر»




 


Google PageRank Checker

موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان

اهدای عضو اهدای زندگی

موسسه خیریه باب الحوائج خرم آباد

http://true-story.blogfa.com